به نام خدا
سلام
شب های اوایل زمستان خوش بگذره
امیدوارم حال همه دوستان خوب باشه
همونطور که قبلا گفتم دیگه باید یواش یواش کوله بارم رو ببندم برم سربازی.اگه خدا بخواد
صبح اعزامم. کد مرکز آموزشم 36 (نیروی زمینیه ارتش، افسریه تهران)البته تا اونجایی که
من اطلاع دارم.گاهی اوقات میزنه به سرشون هرجا دوست دارن میفرستن.تا ببینیم چی
میشه...
به جز آشخورو کچل و حرف های بالا و پایینی که بیرون از پادگان میزنن .از دو سه روز دیگه منم و یقلبی و
سهمیه طناب و کلی متلک دیگه که پایه خدمتا بم میگن.
حرف مشترک خیلی از دوستام و خانواده این بود که کچل که کردم عکس بگیرم تا یادگاری بمونه و
کسایی که نیستن کچلیه منو ببینن عکسو ببینن و بم بخندن.منم گفتم چشم.و اینجا هم عکسو میزارم
تا شما هم بخندین،مگه شما دل ندارین؟عکس داغ داغ. تا ماشینو از سرم بر داشتم عکس گرفتم.
![]()
خیلی وقته به روز نکردم.ولی تو این مدت بی کارم نبودم.بیست و سوم آبان با دوستان خانه ادبیات و
ارشاد مبارکه یه همایش تو مبارکه برگزار کردیم به اسم غزل امروز،خوشبختانه با مشکل خاصی مواجه
نشدیم. از حضور مهمان های محترمی مثل استاد محمد علی بهمنی،حسین عبدالوند،یوسف خوش
نظر،جواد زهتاب و خانم پانته آ. صفایی هم استفاده کردیم.من و حسام بهرامی و حامد عباسیان که
بمون خوش گذشت.جای باقی دوستان هم خالی. از تمام دوستانی که کمک کردند تشکر می کنم.
از همینجا از استاد بهمنی تشکر میکنم که درخواست منو قبول کردند و شعر زیر را خوندن:
دوستم داری می دانم ، باز دوست دارم که بپرسم گاهی
دوست دارم که بدانم امروز مثل دیروز مر ا می خواهی
از هوایت قفسم را پر کن تنگ دریاست برای ماهی
فرصتی تا بسراییم از هم بس کن از فلسفه های واهی
عشق عشق است چه بر لوحه زر بنویسند چه برگ کاهی
پرسش ازعقل فریبی ست به خویش تا جنون می دهدت آگاهی
غیر از آن کوچه ی بی شرح و نشان خانه ی دوست ندارد راهی
محمد علی بهمنی
برای این پست غزلی که برای روز همایش گفته بودم رو براتون میزارم:
از این همایش ها زیاد برگزار میشه ولی اونروز به خاطر دیدن یک عزیزی اونم بعد از مدت ها
به عنوان یکی از بهترین روزهای زندگیم حساب میشه...
تقدیم به همان عزیز
تا خدا آب زندگانی را بر لبت تازه تر گذاشته است
لب من را همیشه تشنه ی این شهد شیر و شکر گذاشته است
از بهار آمدی که سرتا پا میوه ی نو بر است اندامت
دست ها مانده در ترنجستان، لب ولی روی غنچه ای سرخ است
این منم! آدمی خیالاتی که تو را زیر سر گذاشته است
روز خلقت خدا در انسان ها روح خود را دمیده است اما
جلوه های الهی اش را در تن تو بیشتر گذاشته است
جای عشقت درون قلبم نیست قلب را می شود عوض بکنند
این پدیده نشسته در جانم روی جسمم اثر گذاشته است
هر کجا می روم دلم اما پیش تو مانده است مانند
مجرمی که برای برگشتن سندی معتبر گذاشته است
بی تو بودن به مرگ می ماند طبق این گفته شاعرت حالا
بعد از آن روزهای تنهایی مرگ را پشت سر گذاشته است
به خاطر رفتن به سر بازی کمتر میتونم به دوستان و نوشته های عزیزشون سر بزنم. معذرت خواهی منو بپذیرید.
دلم برای همتون تنگ میشه.
حلال کنید، التماس دعا، یا حق

: