تبليغاتX
غزلگاه
غزلگاه

به نام خدا

سلام


تا خدا آب زندگانی را بر لبت تازه تر گذاشته است


لب من را همیشه تشنه ی این شهد شیر و شکر گذاشته است



از بهار آمدی که سرتا پا میوه ی نو بر است اندامت


باغ سبزی که حسرت من را تا ابد پشت در گذاشته است

دست ها مانده در ترنجستان، و لبم روی غنچه ای سرخ است


این منم! آدمی خیالاتی که تو را زیر سر گذاشته است



روز خلقت خدا در انسان ها روح خود را دمیده است اما


جلوه های الهی اش را در تن تو بیشتر گذاشته است



جای عشقت درون قلبم نیست قلب را می شود عوض بکنند


این پدیده نشسته در جانم روی جسمم اثر گذاشته است



هر کجا می روم دلم اما پیش تو مانده است مانند


مجرمی که برای برگشتن سندی معتبر گذاشته است



بی تو بودن به مرگ می ماند طبق این گفته شاعرت حالا


بعد از آن روزهای تنهایی مرگ را پشت سر گذاشته است



به خاطر رفتن به سر بازی کمتر میتونم به دوستان و نوشته های عزیزشون سر بزنم. معذرت خواهی منو بپذیرید.

دلم برای همتون تنگ میشه.

حلال کنید، التماس دعا، یا حق

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:22 توسط سجاد ناصری |



آپلود عكس