به نام خدا خلع سلاح افتاده ام امروز در بندت اين جنگ جنگ توست با من جنگ من با من تا اين نبرد تن به تن باشد خوشايندت های ای جنايتكار جنگی ، آی زندانبان چشمت اسيرم كرد و زجرم داد روبندت بندر هوای شرجی اش را بر سر من ريخت هی گريه ، هی تب ، روز و شب در فكر لبخندت اي كاش باشم در مسير خنده هايت تا شيرين كند اوقات من را لشگر قندت يك پارچه ديوانه ی ديوانه ام كرده ست اي كاش می شد از نقاب صورتت كندت بندر ، رهايم كردی اما اين مسافر را خلخال های دختری كرده ست پابندت یا حق يك غزل
خنثی شده هر حمله من با پدافندت
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:21 توسط سجاد ناصری |
