باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
با ید تما م آنچه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم
***
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
مرگا به من! که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند!
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم
تا شاید اتفاق نیفتد از اين به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم!
دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور مي شوم کفنم را عوض کنم
...........................................................................................................
* علی داوودی- شعری جدی و بسيار زيبا دارد که بيتی از آن اين است
هر شب ميان مقبره ها راه می روم شايد هوای زيستنم را عوض کنم
کلید 1
وامی شود به عادت معقول با کلید
هر قفل در، به دست شما هست تا کلید
درها بدون شک همگی باز می شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا کلید
در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بود با شما کلید
وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما ٬نه با کلید
از اتفاق های درون اتاق ها
دارد هزار خاطره و ماجرا کلید
در ها همیشه مسئله دارند ٬جالب است!
از راه قفل٬ رابطه دارند با کلید
هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا کلید
تا بوده ٬ بوده یک تنه مشکل تراش٬ قفل
تا بوده ٬ بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید
قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش
حالا تو هی بساز براش از طلا کلید!
گاهی اگر نخورد به در٬ یا که سخت خورد
باید که اندکی بشود جا به جا ٬کلید
زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد
قفلی که رفته داخل آن را به را ٬کلید
گاهی که در به سعی خودش باز می شود
یعنی که احتیاج ندارد به ما کلید
این یک سفارش است که حتما عمل کنید
حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید
آدم برای کار مهم گاه ٬لازم است
از روی هر کلید بسازد دو تا کلید
من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است
حتی درون قفلشْ٬ ندارد صدا کلید
هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد
بارد اگر به روی زمین از هوا کلید
این راز خلقت است که جفت است هر چه هست
یعنی بدون قفل ندارد بقا کلید
آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق
کی می شدند این همه در گیر با کلید
از قفل کهنه می شود آموخت عشق را
آسان ز قفل کهنه نگردد جدا٬ کلید
هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش
وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید
مشکل گشودن است و گره باز کردن است
کارش همیشه هست در این راستا کلید
هر قفل با کلید خودش باز می شود
دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید
گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش
هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید
وقتی به هر طریق دری وا نمی شود
یا این که قفل مسئله دار است یا کلید
گاهی که قفل مسئله دارد درست نیست
بردن درون مسئله تا انتها کلید
یا نه٬ کلید مسئله دارد ٬ بدون شک
از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید
وقتی کلید می شکند در درون قفل
از در بلند می شود آواز وا کلید!
با این شکستن است که یکباره می کند
در راه قفل جان خودش را فدا کلید
غیر از درون قفل خودش من شنیده ام
باور کنید هیچ ندارد صفا کلید
دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها
وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید
یارب روا مدار که بیگانگان کنند
هرگز به قفل مام وطن آشنا کلید
روزی گره ز کار دلش باز می شود
قفلی که می کند همه شب ذکر یا کلید!
بی شک کلید هست شریک گناه قفل
وقتی مسلم است برایش خطا کلید
از قفل٬با کلید٬ درست استفاده کن
کاری نکن به جان تو گردد بلا کلید
یک عمر می توان سخن از قفل یار گفت
پس در میان این همه مضمون چرا کلید؟
گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی
در ذهن آن کسی که نیفتاده جا٬ کلید
مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم
چون از کلید ذهن تو فرق است تا کلید
قفلی که صبح در سبد آزمایش است
باید به هیچ رو نخورد ناشتا ، کلید
تا و ا کنم طلسم مضامین بکر را
کردم ردیف شعر خود از ابتدا کلید
بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر
صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید
صد قفل اگر به در گه او رو بیاورند
تا صبح می دهد همه شان را شفا کلید
یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا
ای مظهر رفاقت و مهر و وفا٬ کلید!
افسوس بسته ماند و نشد باز گر چه من
کردم میان قفل مضامین بسا کلید
یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
یارب عنایتی کن و بفرست شاکلید!
کلید 2
کی بی اجازه قفل کسی واکند کسی یا بر د ر ی کلید دگر ر ا کند کسی
عمر کلید ا و به د ر ا ز ا نمی کشد با قفل ها ا گر نه مدارا کند کسی
وقتیکه پای عاطفه سردست دیده اید؟ من دیده ام بدست خودش ها کند کسی
ما دیده ایم - گاه - کلید ی بزرگ را ا ز دسته ی کلید مجز ا کند کسی
ما دیده ایم گم شده چیزی درون قفل چیزی درون آن نه که پیدا کند کسی
اما ند یده ایم زمانی که قفل نیست لازم شود کلید به درها کند کسی
یکبا ر هم ندیده ام ای قفل تا کنون کار تو را حواله به فرد ا کند کسی
آ یا شنیده ا ید که یکبا ر قفل ر ا بنشیند و ز دور تماشا کند کسی؟!
هر قفل٬ بسته بر در گنج مراد نیست د کا ن بی متا ع چر ا و ا کند کسی
دیگر به قفل ٬یا به کلید احتیاج نیست و قتی تفو به لذ ت د نیا کند کسی
هر قفل با کلید خودش باز می شود وقتی درست فعل خود اجرا کند کسی
با ذ کر قفل٬قفل٬ میسر نمی شو د شیرین دهان به گفتن حلوا کند کسی
اصلادرست نیست که چون قیس عامری رو با کلید خویش به صحرا کند کسی
هر گز به قفل هیچ کسی دل نمی دهد وقتی که با کلید خودش تا کند کسی
شعری که با کلید سرودیم پیش از این باید برای قفل تو معنا کند کسی
جای کلید داخل قفل است٬دیده اید؟! آ یا کلید د ا خل لو لا کند کسی؟!
یا د ر میا ن قفل بر ا ی گشو د نش هر گز کلید خویش ز پهنا کند کسی؟!
پیدا و و ا ضح است که آنرا ندیده اید هرگز به قفل جز به درازا کند کسی
در قفل یک دریچه ی بسته د و تا کلید کی در گذشته کرده که حالا کند کسی!
عمر کلید خو د منما صر ف نا کسا ن حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی!
جلد کتاب شعر خو د ت را طلا مکوب حیف از طلا که خرج مقوا کند کسی
ا ما بر ا ی آ نکه بما ند کتا ب را عیبی ندارد ا ینکه مشما کند کسی
تا اینکه ناگهان نشود جلد آن خر ا ب وقتی که هی کتاب تو را وا کند کسی
ا ی قفلها که هر طر فی میل می کنید ترسم دراز دستی بی جا کند کسی
روزی تمام می شود ا ین قفل یا کلید فکر ی برای ر و ز مبا د ا کند کسی!
بسیا ر دیده ایم که من من کنند خلق ا ما ندیده ا یم که ما ما کند کسی
در کار خیر حاجت هیچ ا ستخاره نیست خوبست اینکه قفل کسی واکند کسی
پا داد اگر شبی٬ که گشودست باب لطف دستی به سو ی عالم با لا کند کسی٬
زشتست اینکه جای کلید از خدای خویش یکبا ر ه آ ر ز و ی مر با کند کسی!
یابا خدای خود که سرش هم شلوغ هست از قفل خویش طرح معما کند کسی
هر جا کلید هست به قفل است احتیاج این منصفانه نیست که حاشا کند کسی
یارب! چگو نه روز قیا مت میسر است قفلی بر ا ی خویش مهیا کند کسی!
آنجا ٬ خد ا ی من! نکندمثل ا ین جهان باشد٬ که هرچه خواست به هرجاکندکسی!
یک عمر می شود سخن از قفل یار گفت فکر ی بر این قصیده ی غرا کند کسی
هر گز نمی شو د گر ه کو ر موج٬ با ز هر چه کلید دا خل د ر یا کند کسی
زیرا خدا نخواسته هرگز در این جها ن کاری که کرده حضرت موسی کند کسی
شر ح کلید و قفل به پایان نمی رسد کو٬ تا قلم ز جنگل ا فر ا کند کسی!
بی شک در آن زمانه نباشد مرا حیات هم سنگ این قصیده گر انشا کند کسی
بعد از همین چکامه دگر انتظار نیست از من کلید و قفل تقاضا کند کسی
یعنی نه شخص من که به جز من ز هیچکس رخصت نمی دهم که تمنا کند کسی
زیرا که پای هر سخن از قفل را هنوز شایسته نیست غیرمن امضا کند کسی
من چون خودم به کفش کسی پا نمی کنم در کفش من خدا نکند پا کند کسی!
